|
هجوم به خانه ی ام المحسن فاطمه (صلوات الله علیها) اگر هیچ جنایتی از جناب غاصبان حکومت نسبت به خاندان وحی به ثبت نمی رسید؛ جز هجوم به خانه ی فاطمه (صلوات الله علیها)، همین به عنوان دلیلی روشن، بر روسیاهی چهره ی تاریخ بشریت کافی بود... ....زمانی که پیغمبر (صلی الله و علیه و آله) به معراج سیر داده شد، به ایشان گفته شد: خداوند (عزوجل) تو را در سه چیز امتحان می کند برای اینکه ببیند صبر تو چگونه است؟... ...عمر وقتی که همه ی مردم با رفیقش _ ابوبکر _ بیعت کردند، بجز علی (صلوات الله علیه) به خانه ی فاطمه آمد که علی (صلوات الله علیهما) را برای بیعت با ابوبکر ببرد. او با سخنان تند و غلیظ سخن گفت و دستور داد که چوب بیاورند که درب خانه را بر هر که در آن است به آتش بکشند؛ با این که در آن؛ امیر المؤمنین و فرزندانش و پناهندگانی همچون؛ زبیر و برخی از بنی هاشم بودند. هنگامی که علی (صلوات الله علیه) و عباس از بیعت با ابی بکر، بر خلاف مردم امتناع کردند. ابوبکر به عمر گفت: اگر از بیعت امتناع کردند، آنها را بکش. عمر آمد در حالی در دستانش دسته ای از هیزم بود و می خواست خانه را بر آنها آتش بزند؛ فاطمه او را دید و فرمود: پسر خطاب! آمدی خانه را بر ما آتش بکشی؟ گفت:بلی. ... فاطمه (صلوات الله علیها) وصیت فرمود: نماز بر من نخوانند کسانی که پیمان حق تعالی و پیغمبرش (صلی الله و علیه و آله) را درباره ی امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) شکستند و در حق من ظلم نمودند؛ ارثیه ی مرا غصب کردند.با این حال چوب زیادی بر درب خانه جمع کردند؛ آتش آوردند تا هم علی (صلوات الله علیه) را آتش بزنند و هم ما را؛ من در پشت درب رفتم و آنها را به خداوند متعال و پدرم قسم دادم که از ما دست بردارند و کمکمان کنند؛ اما عمر تازیانه را از قنفذ غلام ابی بکر گرفت و با آن به بازوی من زد، آن تازیانه چنان بر بازویم پیچید که جای کبودی مثل بازوبند در بازویم باقی ماند. او لگدی محکم به درب خانه زد؛ درب به شدت سوی من برگشت با اینکه حامله بودم؛ من به صورت روی زمین افتادم؛ آتش زبانه می کشید و صورتم را می سوزاند، آنگاه چنان مشت محکمی به صورتم زد که گوشواره ام از گوشم کنده و روی زمین پرت شد، در آن حال درد زایمان را احساس کردم و محسنم (صلوات الله علیهما) که بی هیچ جرمی کشته شده بود، سقط گشت. آیا این امت می خواهند بر من نماز بخوانند؟! با این که خدا و پیغمبرش از آنها بیزارند و من هم از آنها بیزارم؟ امیر المؤمنین هم طبق وصیتش (صلوات الله علیهم) عمل نمود و کسی بر انجام آن آگاه نشد. رسول خدا (صلی الله و علیه و آله) فرمود: بدانید که درب خانه ی فاطمه درب خانه ی است، و خانه ی من است، پس هر که هتک کند و بگشاید آن را براستی که حجاب حق تعالی را کنار زده و هتک کرده است. .....و جسارت عمر نسبت به فاطمه (صلوات الله علیها) و کلام او که گفت: کافی است ای فاطمه! نه محمد اینجا است و نه ملائکه به امر او اینجایند که از طرف خدا امر و نهیی نازل کنند. و علی هم مثل بقیه ی مسلمین؛ خودت انتخاب کن: یا او خارج شود و با ابوبکر بیعت کند یا اینکه همه ی شما را به آتش می کشم. فاطمه (صلوات الله علیها) در حال گریه فرمود: پروردگارا! به سوی تو شکایت می کنم از نبودن پیامبر و فرستاده و برگزیده ات، و رویکرد امتش به دشمنی با ما، و منع ما از آن حقی که در کتابت بر پیامبر مرسلت نازل کرده ای. عمر گفت: فاطمه! این حرفهای احمقانه ی زنانه را رها کن. خداوند که نبوت و خلافت را با هم برای شما جمع نکرده؛ و آتش زدن درب خانه؛ و داخل شدن قنفذ (لعنة الله) دستش را با شتاب برای باز کردن درب خانه؛ و زدن عمر با شلاق بر بازوی حضرت، تا اینکه گوشت دست حضرت سیاه و کبود شد؛ و محکم زدن درب با لگد به پهلوی مطهر فاطمه (صلوات الله علیها) با اینکه او محسن را شش ماهه حامله بود؛ و باعث سقط او شد. و هجوم عمر و قنفذ و خالد بن ولید به خانه، و محکم بر گوش فاطمه نواختن، بحدی که گوشواره اش که در زیر مقنعه بود آشکار گشت، با این که می شنیدند صدای فاطمه را که با گریه می گفت: وای ای پدر جان! وای ای رسول خدا! دخترت فاطمه را درغگو شمردند و کتکش می زنند و بچه اش را کشتند. صدیقه ی کبری بر درب منزل ایستاد و فرمود: تا به حال بدتر از شما، افرادی را ندیدم؛ جنازه ی پیامبرتان را نزد ما رها کردید و دنبال خواسته ی خود رفتید و آن را برای خود قطعی کردید، و هیچ نظر ما را نپرسیدید و حقی را هم برایمان قائل نشدید. فاطمه (صلوات الله علیها) خارج شد و کنار درب حجره اش ایستاد و فریاد می زد: ای ابابکر! چه زود بر اهل بیت رسول خدا طغیان کردی! بخدا قسم با زنده ام با عمر سخن نخواهم گفت....
|